کتاب خوراک روح
داستان کوتاه و کوتاه کوتاه
به خانه بر می گشتیم .دلمان می خواست،بیشتر بمانیم اما دستور بود و کاری نمی شد کرد. من کنار راننده نشسته بودم ومهدی عقب ماشین مثل یک بچه خوابیده بود. ماشین مدام تکان میخوردوبالا و پایین می شد. طوری که چند بار سرم محکم به سقف ماشین خورد.راننده هم بی توجه فقط سرش راتکان داده بود. مهدی هنوز هم خواب بود، انگار می خواست تلافی چند ماه بی خوابی را توی این ماشین پر سر و صداجبران کند . گِل خشک شده ی لبه ی شلوارش را با دست راستم میان انگشتانم آنقدر پیچ و تاب دادم که گرد نازکی از آن بلند شد و بعد با انگشتم چند ضربه آرام به آن زدم .راننده متعجب برگشت ونگاهم کرد.بعد هم باز سرش را تکان داد.بی خیال خندیدم : _خوب داریم میریم خونه،لااقل یه خورده باید جلو ننه هامون تمیز نشون بدیم.خاکی و گِلی نباشیم.هفت ماه پیش که داشتیم می یومدیم به ننه ی مهدی قول دادم مثل جونم ازش مواظبت کنم. اما حالا اینطوری که نمیشه ... راننده دستی روی شانه ی چپم زدوبا چشم و ابرو اشاره به آستین بدون دستم کرد: _خوب جوون جواب دست خودتو می خوای چطوری به مادرت بدی؟ توی چشمانش خیره شدم . بعد برگشتم و مهدی را که بی خیال دور وبَرش خوابیده بود نگاه کردم و توی دلم آرام طوریکه فقط او بشنود گفتم: _دست من به جهنم ،مهدی بی معرفت قرارمون این نبود .دِ بلند شو مرد یه چیزی بگو ،جواب ننه ی تو روچی بدم؟!
| Design By : Night Skin |


