تبليغاتX
کتاب خوراک روح - کاغذ


کتاب خوراک روح

داستان کوتاه و کوتاه کوتاه





















 امروز درست اومده بود،روبروم نشسته بود،خودُمَم باور نکردُم.طفلک ننم اون دفعه ای که اومده بود.اون سمت نشسته بود، همون جا ،کنار اون ستونا.هفته ی قبلشم نشسته بود، کنارهمون آجرا که رو هم ریختنو تلمبار شدن.اما امروز که دلِِِِِِ مُنم بد جوری بی تابی او رو کرده بود، درست اومده بود، روبروم نشسته بود.

 ننم نشسته بود رو خاکا و داشت، می گفت:مهری عزیزُم ،یاد اون روزا  بخیر، اون موقهایی که بچه بودی وغم این روزا رو نداشتیم.کی فکرش و می کرد ای حمیدُ که تو محل وقتی همه ی بچه ها زیر درخت کُناروسط کوچه جمع می شدن و او از سیاهی عینِ پر کلاغ برق می زد ،یه روزی شوهرت بشه.دیگه اون کُنار و وسط کوچه م نیستش، که  بشینمو دل سیر، به یاد اون روزا نگاش کنم .از وقتی که مثلًا اومدن کوچه هامون رو، آسفالت کنن، زدن هر چی درخت کُنار ونخلِ وسط کوچه ها رو از بیخ وبن بریدن ،به خیالشون بود که درخت کُنار وبریدن .چه می دونستن، وقتی که کُنار ریشه کنه، آسفالت که چیه ،سنگم می تَرکونه . داشتُم، برات می گفتُم عزیز دلُم، یادته وقتی هَفهَش سالت بیشتر نبود .مَمَد یخ فروش اومده بود، تو کوچه و زیر سایه ی همون کُنار که حالا دیگه میوه هاشم رسیده بودو چِقدِشم زیر پا لِه شده بود .جا خوش کرده بود. مثل همیشه داشت، به همسایه ها یخ قالبی می فروخت .یادته هر کدوم از زنا داشتن به اَندازه ی مصرفشون چَق وچَق می زدن به اون یخا و،شما بچه هام مثل عَلم ایستاده بودین و تیکه های ریز یخ هِی می پاشید  رو سر و کولتونو شمام از خنده ریسه می رفتین.

 مُونم خندیدمو گفتُم:مگه میشه یادم بِره ننه ! یادته  وقتی سر بلند کردی ، دیدی مو نیستومو دو تا خونه اون وَرتر افتاده بودم رو دستِ بی بی سکینه .توام همه چیه رو ول کردی و تو سر زنون اومدی سمت مو،یادته که حمید چکار کرده بود؟.

_آره ننه،  اگه خودش این دسته گل رو  آب نداده بود که اون کاره نمی کرد.تا بی بی سکینه به مو گفت(نترس ننه مگه چی شده؟بَچَت فقط ترسیده، یکیتون یه لیوان آب برا مو بیاره )هنوز چشم رو هم نذاشته بودیم، که حمید با یه لیوان آب مثل جن ظاهر شده بود، بالای سرت.همسایه هام خدا امواتشون رو بیامرزه، هر کدومشون که یه تیکه طلا داشت،انداخت تو لیوان آبو به زور دادیم به خوردهِ تو تا تَرست بریزه ،وقتی سر حال اومدی، هر چی بهت گفتم ننه مهری چی شده؟ چرا یهو غش کردی؟تو گیس بریدهَ م اصلا بروز ندادی .

 همونطور که داشتُم به حرفهای ننم می خندیدُم، گفتُم:خوب عزیزُم دستِ خودُم که نبود تا اومدُم ،یه حرفی بزنُم ، نگام تو نگاه شبق مانند حمید نشست.انگاری داشت با نگاهش التماسم می کرد، چیزی بروز ندُم، خوب مُنم ساکت شدُم و نگفتُم که حمید یواشکی یه تیکه یخ برداشته بودو انداخته بود تو یقه ی لباسمو، گفته بود(یه مارمولک انداختُم تو کمرت، تا تو باشی این همه تو کوچه جیغ نزنی)مُنم از ترس مار مولک کوچه رو یه دوری زده بودُم، به امید این که مار مولکه بیفته .اما پیرهنُم تو شلوارُم بود و مار مولکه هِی می پرید این ورو هِی می پرید او ورِ کمرُم.خدا چیکارش نکنه حمید رو،که آبروی مُنهِ میون بچه ها و اهل محل برد .

 شونه های ننم زیر چادرتکون می خورد، گمون کنُم، داشت می خندید،وقتی گفت:خوب یتیم مونده، همین کارارو می کرد، که وقتی همراه ننه ی پیرش اومده بود خواستگاریت ،بابات رضایت نمی داد، زنش بشی و می گفت:(تا دیپلم نگیره ونره پالایشگاه، از مهری خبری نیس که نیس.) ولی من می دونستم بابات هیچ وقت دلش رضایت نمیده ، دختر مثل عروسکشو که تو آبودان همتا نداشت و بسپاره دستِ حمید  . توهم  نمی دونُم، چی تو این سیا برزنگو دیده بودی، که دست از سرش بر نمی داشتی .اُونم  هِی کاکاتِ با پفک وآدامس گول می زدوکاغذ دستش می داد، برات بیاره.نمی دونست، بابات برا خاطر اینکه آتیش دل شما جوونا سرد بشه وتو عاقلتر بشی، اجازه داده بود، شیخ هادی بینتون صیغه ی محرمیت بخونه.چه می دونست ننه که این روزا پیش میاد، وگر نه همون موقها دستتون رو می ذاشت تو دستِ همدیگه و خیال هممون رو راحت می کِرد.

  دیدُم وقتشه یه کم براش دردودل کنُم، بلکه دل سوختم آروم بگیره . برای  همین خودم و لوس کردُم و گفتم :ننه مُنُ وحمید اینجام کنار هم نیستیم، اونجا بابام نذاشت به آرزومون برسیم، اینجام خوب یه عالمه آدم دستشونو تو دست هم قفل کردن وچسبیدن مثل زنجیر بهم دیگه.  طفلکیا خودشون که به آرزوشون نرسیدن،  نمیذارن لا اقلش ما دو تا به هم برسیم.یادمه یه شب بابام به خیالش که مُنُ وکاکام خوابیدیم. داشت برا تو دردودل می کردو می گفت (هر چی جوونیام تو سر خودُم زدُم ، بلکه برُم تو پالایشگاه ،نشد که نشد، آرزوش به دلُم موند. برای همین  همیشه کله ی سحر به عشق پالایشگاه با صدای فیدوسش ازخوابُم دل می کندُم و میزدُم از خونه بیرون و کارگرایی رو که با دوچرخه آروم  وسر حوصله ،پایدون میزدن،رو نگا می کردم .حالام  خودُم که شرکتی نشدُم ،اما حتمنی دومادُم باید شرکتی باشه  )توام ننه بهش می گفتی (ایشالله که حمیدم میره پالایشگاه و بعد که اومد. دسته دخترته بذاری تو دستش.) نمی دونی ننه  چقدر خاطر حمید و می خواستُم، مگه اون سیاهی که خودشم نمی دونست خدا کی تقدیرش کرده دسته خودش بود.به خدا که دسته خودش نبود. مو به خاطر دلم حمیدو می خواستُم، یادمه وقتی با هم میرفتیم سینما کنج دل هم تو اون تاریکی می نشستیم و پچ وپچ می کردیم ،از بچه های نیومدمون حرف می زدیم.بعد هم از هول اون بچه ها آروم ،طوری که فقط او بشنوه تو گوشش می گوفتُم (دوسِت دارُم ) اونم  نگای پر اشکشو_که همین طور دنبال مامورسالن بود. که داشت چراغ قوشه می چرخوند روسرِ آدمای تو سینما _  می گرفت طرف مُن و مِن مِن کنان  می گفت( اگه بِمون پیله کرد چی جوابشه بدُم. مگه نگفتی بریم سینما فیلم آ بهروزهِ نگا کنیم ، خوب بشین نگا  کو خوب. ) مُنَم  ریزریزمی خندیدُم ومی گفتُم (خوب بهش بگو زنُمهِ )حمیدَ م نِگام می کردو می گفت (خوب اونم میگه کاکا، می دونم زنتهِ اما سینما که جای گَپ زدن نیست، جای فیلم نگا کردنه. ) مُنم چشم غره ای براش می رفتُم و  می گفتُم ،باشه .بعد دستُم و می کشیدُم رو لبُم ،یعنی زیب لبوم و کشیدم دیگه هم حرف نمی زنُم .تا آخر فیلمم نیگاش نمی کردُم .نمی دونی چه روزایی بود . حالا که به اون روزا فکر میکنم ،یه حسی بهم میگه همش خواب وخیال بود که زود تموم شد .  اون روزهِ شنبه ی لعنتی یادتهِ ! مو که دلم نمی خواست برُم و دیگه بر نگردُم ، کاکام قربونش برُم ،اون روز ظهری که از مدرسه اومد همون طوری که پفک تو دستش گرفته بودو مشت مشت تو دهنش می چپوند ویه بسته چیپسم زیر بغلش گذاشته بود، با چشاش اشاره کرد به جیبهِ شلوارش. مُنَم خوب از خدا خواسته، جارو پَرت کردم گوشه ی حیاط و دویدم سَر جیبشو، کاغذ واز تو جیبش در آوردُم و عصری  رفتُم سر قرار .

 ننم همین طور که دستشه رو خاکا می مالید، با بغض خفه ای گفت:مُنم به عشقِ همون کاغذ که داده بودی دستهِ کا کات، زندگی می کنم.همین که دلم تنگ میشه.میدَمش دستش تا برای مُن وبابات بخونه. مُنَم هِی سَرمهِ تکون بِدم وخودمهِ تکون بدُم و به یاد اون دل سوخته شده تون اشک بریزُم. کاشکی ننه لحظه ی آخراومده بودی پیشُم .لااقل دیگه این همه بی قراری نمی کردُم.

منم دست دراز کردم و گوشه ی چادر ننم و برداشتم ،بردم ،طرف لبام و بوسیدم گفتم:

_ننه حالا که پیشتون نیستم اینه میگی .یادته هِی می گفتی(گیس بریده ی چشم سفید ،نبینُم دیگه با این حمید بِری بیرونا .خالت دیروز عصری شما دوتا رو دست تو دست هم تو خیابون امیری دیده .  عَمت اینطوری گفته . آخه ننه عزیزُم ، چطوری می تونستُم به حمید بگُم ،بابام تو رو سر کار گذاشته . مو که سر کارش نذاشته بودُم. مو که هِی بهش می گفتُم: ایشالله میری پالایشگاه و بعد که با نَنَت اومدی .بابام  میگه  قبول،مبارکه.  بعد مُنَم از خوشی فریاد میزنُم حمید سوختُم .  از این همه خوشی سوختُم .تو که نمی دونی  وقتی می رفتیم روبروی شط ،تو اون هوای خیس و خَس  می نشستیم وبرای دلهای خستمون حرف می زدیم ،اون وقت مو گُم می شدُم تو روسریم و ، او گم می شد تو اون رنگ سیاهی که نفهمید چطوری تقدیرش شد.ننه حمید هیچوقت مُنه تنها نذاشت ،اما لحظه ی آخر نمی دونُم چرا تو اون تاریکی، مُنه گذاشت و رفت، ببینه سر و صدای اون طرف سالن برا چیه ؟رفت که زود برگرده ، ولی خوب انگار قسمت نشد، لااقل بچسبیم کنارهم دیگه و برای همیشه هیشکی حتا بابام ،نتونه مارو از هم جدا کنه .تنها غمُم اینه که مو حالا این طرف زندگی می کنُم ،اونم اون طرف ستونا .آره همون جا که اون هفته نشسته بودی ودستته رو خاکا می مالیدی ونفهمیدُم که با مو حرف می زدی یا با خودت.خوب ننه عزیزُم اِنقدر تو گرما وسرما بلند نشو، با این پای لَنگِت بیا اینجا . قول می دُم خودُم مرتب بیام بهتون سر بزنُم .باشه؟

دلم داشت کباب می شد، وقتی شونه های لرزون نَنَم با صدای بغض کردش یکی شده بود ، ومی گفت:

_غصه نخور عزیزُم ،تو چرا بیای به ما سر بزنی  .انگاری به دلم بَرات شده ، همین روزا  مَُو وباباتم میام پیشتون، برای همیشه می مونیم.امروزم اومده بودُم این کاغذ و برات بیارُم، پیشِ تو باشه خیالم راحتتره  وزودتر از اینجا دل می کَنُم. نگا مهری عزیزُم ،می ذارُمش همین جا،زیر این خاکا می دونُم هر کجا که باشی، حتی میون این همه آدم ،تو این چار دیواری، میای و می بریش.بابات تو خونه چِشم انتظاره براش از تو خبر ببرُم . خوب دیگه، مو رفتم اگه بودُم ،میام پیشت اَگرَم نه، تو بیا پیشوازُم .

بعد مثل همیشه چادرِ خاکیش و کشید رو سرشو،میون آدمای چشم انتظار گم شد ورفت .به گمونُم چند روزه دیگه باید برُم  پیشوازهِ ننم  .حالا این کاغذ وبازش کنُم وبخونُمش به یاد او روزا  تا روحم پر بکشه بره همون جا تو اون کوچه پس کوچه های خیس ونَم دارآبودان . بچرخه و برقصه وبخنده . نامه ی حمید و بخونم بلکه گوشش زنگ بزنه وهر جا که هست خودش و میون این آدما  به مو برسونه .

(سلام مهری

فدای او چشای قشنگت که به قول بابات تو آبودان لنگه نداره.یادته هِی می گفتی پس کی فیلم آبهروز میاد بریم سینما.حالا وقتشه ،مردوقولش ،پس یادت نره   قرارمون سر ساعت 30/5 دَم درِ سینما رِکس                                                       قربونِت حمید)

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:42 توسط مرجان دورودی| |


Design By : Night Skin