تبليغاتX
کتاب خوراک روح - هنوز نفس می کشم


کتاب خوراک روح

داستان کوتاه و کوتاه کوتاه





















صدای مُدام سرفه هایش از توی اتاق شنیده می شد.وقتی که لحظاتی آرام گرفت.

رو به زن گفت:کاش من هم رفته بودم.

زن گفت:قسمت این بود که بمونی.

مرد نفسی تازه کرد و گفت:اگه رفته بودم ،تو هم خوشبخت می شدی.

زن لبخندی زد و گفت:اما من خیلی خوشبختم.

وبعد با دیدن صورت سرخ شده ی مرد  دوباره ماسک را روی دهان و بینیش گذاشت و پیچ اکسیژن را باز کرد.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط مرجان دورودی| |


Design By : Night Skin