کتاب خوراک روح
داستان کوتاه و کوتاه کوتاه
مُونا دستش را زیر بالش، روی تختخواب به هم ریخته فرو کرد وزیر لب تند تند زمزمه کرد.پنجره ی نیمه بازاتاق انگار با نسیم ملایمی از هم گشوده شد وتوی شکم پرده ها فرو رفت.برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کسی نبود، نفس عمیقی کشید وبالشش را با ضربه دست مرتب کرد. _سلام وحشت زده انگار از جا پرید و رده صدا را نگاه کرد.دخترکی بود همسن و سال خودش با موهایی به هم ریخته و پریشان،لبه ی پنجره نشسته بود و زوایای اتاق را نگاه می کرد،پرسید: _تو کی هستی؟چطوری اومدی تو اتاقم؟ دخترک اما بی تفاوت نگاهش به بالش بود وبا اشاره انگشت که: _اونجا چی قایم کردی؟نشونم میدی؟ مونا به سمت پنجره باز شده رفت،درز پنجره باز بود.خودش را کنار کشیدوگفت: _از اینجا بلند شو ،مامانمو صدا می کنم ها. _خوب نگو . وبازهم اتاق مونا را نگاه کرد وگفت: _با من دوست میشی؟ بعد با چشمانی گرد و معصوم منتظر جواب ماند.مونا رفت کنار بالشش ،لبخندی کنج لبش نشست وگفت: _اسمت چیه؟ _اسمم الهه س. _کی اومدی که من تو رو ندیدم؟ دخترک با انگشتش در حیاط را نشان داد و گفت: _از در حیاط اومدم تو . مونا دو دست کوچک و تپلش را روی موهایش کشید و آنها را تا جایی که می شد پشت گوشش جاداد وآهسته گفت: _اما مامانم اجازه نمی ده با غریبه ها دوست بشم وحرف بزنم. _نمی خوام که اذیتت کنم ،فقط می خوام باهات دوست بشم. مونا نگاهش کرد از تنهایی حوصله اش سر رفته بود ،سرش را به طرف شانه اش پایین آورد وگفت: _فقط مامانم نفهمه باشه؟ _باشه،خوب حالا که دوست شدیم بهم نمی گی؟ _چی رو؟ _که اونجا زیر بالشت چی گذاشتی؟ _به کسی نمیگی؟ _نه ،قول میدم ،خوبه؟ مونا دستش را زیر بالش کرد و مشتی شکلات رنگی جلویش روی فرش ریخت و گفت: _اینارو یواشکی از تو ظرف شکلات خوری بر داشتم،بیا این سه تا مال تو ،به کسی ندیها،فقط خودت بخور. صدای باز و بسته شدن در حیاط شنیده شد.دخترک مضطرب سرش را برگرداند وبا حالتی نگران رو به مونا گفت: _باباته ،نه؟ _نمی دونم حتما بابامه که از کارش اومده،الان میام ،صبر کن یه نگا کنم . _با هم دیگه که دوست شدیم آره ؟قول میدی دوست باشیم، یه دوستی همیشگی . _باشه،دوستِ دوستِ دوست ،حالا چند لحظه صبر کن، الان بر می گردم. دستگیره ی در را پایین آورد و به طرف در سالن دوید،در نیمه باز بود.ایستاد وتصمیم گرفت با قدمهای آهسته پشت سر پدر برود و با یک هوهوی بلند او را بترساند. _سلام خانم ،خسته نباشی.چی شد ؟اثاثا رو جمع کردی؟ _سلام داره تموم میشه ،کاشکی نمی رفتیم،ما که سه روز بیشتر نیست اومدیم.مرد من میگم شاید دروغ باشه تو چرا باور کردی. _خانم دروغ چیه،این یکی دو روزه کلی پرس و جو کردم. مرد اطرافش را نگاه کرد و آرام به زن گفت: _تازه سوپری سر کوچه یه چیزایی می گفت،که شَکَم به یقین تبدیل شد. _چی گفته مگه؟حرفت و بزن مونا تو اتاقشه. _می گفت یه دختر داره همسن و سال مونا، همین دخترش چند بار به باباش، گفته با یکی که از این خونه در میومده بازی می کنه.حالا خودت بگو خونه ای که تازه سازه و هنوز هم کسی توش زندگی نکرده ،یه دختربچه از کجا میومده.خانم من که اگه دروغم باشه با این شایعات نمی تونم، بمونم. _خدا مرگم بده نکنه راست باشه؟ مونا پشت در نیمه باز ایستاده بود و هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بود.اما همین را می دانست که دلش نمی خواهد از آن خانه برود. تازه یک دوست همسن خودش هم پیدا کرده بود.طاقت نیاورد و با چشمانی گریان به طرف مادر دویدو خودش راتوی دامن مادر جا داد و با صدایی بغض کرده ،گفت: _مامان به بابا بگو ،خونمونو عوض نکنه .من اینجا رو خیلی دوست دارم،اتاقمو خیلی دوست دارم .تازه شَم دوست جدیدمو خیلی دوست دارم ،اون فقط یه کار بد کرده که بدون اجازه شما اومده تو اتاقم وگر نه به خدا دختر خوبیه . مادر و پدر بی حرکت انگارکه خشکشان زده باشد،بانگاهی وحشت زده به درِاتاق وبعد به هم خیره شدند...
| Design By : Night Skin |


