تبليغاتX
کتاب خوراک روح


کتاب خوراک روح

داستان کوتاه و کوتاه کوتاه





















 

دسته گل را منتظر توی دستش جابجا کرد.روی نیمکت سنگی پارک نشست.با خودش مرور کرد؛چطوری  بعد از سه ماه ازش خواستگاری کنم.

لحظاتی بعد دختر مثل همیشه سر حال کنارش نشست و با دیدن گلها انگار چیزی درونش شکست.

 جوان گلها را خالصانه تقدمش کرد وگفت:

_فقط یک کلام.بامن ازدواج می کنی؟

دختر رنگ به رنگ شد، صورتش را میان دستانش پنهان کرد، شانه هایش لرزید و سرش را به این سو آنسو تکان داد.

مرد دسته گل را روی نیمکت گذاشت و با خودش عهد بست، دلش را به این راحتی  دست کسی که دلش در گروِ  دیگریست ،نگذارد.

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:59 توسط مرجان دورودی| |

_اون چیه تو لباست قایم کردی؟

_چرا صداتو بلند می کنی ؟بیا ببین ،اینه .

_یه چاقوی خونی !بالاخره کارِ خودت و کردی؟مگه قرار نشد ،دوتایی باهم اون و بکشیم.

_وقتی کُشتمش، تو خواب بودی.بهترین فرصت بود وبا یه ضربه کارشو ساختم.

_امامن می دونم روحش ما رو ول نمی کنه.اگه گذاشته بودی منم همرات بیام ،اینطوری با لباس سفیدنمی یومد طرفمون.

_چی شده بازم؟چرا اینطوری  نگاه می کنین؟بیان بگیرید وقت قرصاتون داره می گذره.این سفیده مال تو ،آبیم مال تو.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:11 توسط مرجان دورودی| |

صدای مُدام سرفه هایش از توی اتاق شنیده می شد.وقتی که لحظاتی آرام گرفت.

رو به زن گفت:کاش من هم رفته بودم.

زن گفت:قسمت این بود که بمونی.

مرد نفسی تازه کرد و گفت:اگه رفته بودم ،تو هم خوشبخت می شدی.

زن لبخندی زد و گفت:اما من خیلی خوشبختم.

وبعد با دیدن صورت سرخ شده ی مرد  دوباره ماسک را روی دهان و بینیش گذاشت و پیچ اکسیژن را باز کرد.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط مرجان دورودی| |

 

به خانه بر می گشتیم .دلمان می خواست،بیشتر بمانیم اما دستور بود و کاری نمی شد کرد.

من کنار راننده نشسته بودم ومهدی عقب ماشین مثل یک بچه خوابیده بود. ماشین مدام تکان میخوردوبالا و پایین می شد. طوری که چند بار سرم محکم به سقف ماشین خورد.راننده هم بی توجه فقط سرش راتکان داده بود.

مهدی هنوز هم خواب بود، انگار می خواست تلافی چند ماه بی خوابی را توی این ماشین پر سر و صداجبران کند .

گِل خشک شده ی لبه ی شلوارش را با دست راستم میان انگشتانم آنقدر پیچ و تاب دادم که گرد نازکی از آن بلند  شد و بعد با انگشتم چند ضربه آرام به آن زدم .راننده متعجب برگشت ونگاهم کرد.بعد هم  باز سرش را تکان داد.بی خیال خندیدم :

_خوب داریم میریم خونه،لااقل یه خورده باید جلو ننه هامون تمیز نشون بدیم.خاکی و گِلی نباشیم.هفت ماه پیش که داشتیم می یومدیم به ننه ی مهدی قول دادم مثل جونم ازش مواظبت کنم. اما حالا اینطوری که نمیشه ...

راننده دستی روی شانه ی چپم زدوبا چشم و ابرو اشاره به آستین بدون دستم کرد:

_خوب جوون جواب دست خودتو می خوای چطوری به مادرت بدی؟

 توی چشمانش خیره شدم . بعد برگشتم و مهدی را که بی خیال دور وبَرش خوابیده بود نگاه کردم و توی دلم آرام طوریکه فقط او بشنود گفتم:

_دست من به جهنم ،مهدی بی معرفت  قرارمون این نبود .دِ بلند شو  مرد یه چیزی بگو ،جواب ننه ی تو روچی بدم؟!

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:56 توسط مرجان دورودی| |

_آخه...رضا چرا بی خودی بهانه می گیری؟چرا داری همه چی رو خراب می کنی؟

_رضا مُرد،برو تنهام بذار،می فهمی چی میگم،نمی خوام اینجا باشی،اینو باید به چه زبونی بگم؟!

زن سردرگم مانده بود،پشت دستش را زیر پلکش کشید.مانتویش را از جارختی برداشت و تنش کرد.روسریش را سرش انداخت. دم در هال برگشت و یک بار دیگر رضا را نگاه کرد.او اما روبروی پنجره ،پشت به او ایستاده بود.

_باشه.حالا که این همه اصرار داری،میرم.اما اینو بدون هر جا غیر از اینجا برام مثل زندون می مونه.

به طرف حیاط دوید و در را محکم پشت سرش بست.

رضا برگشت.دستش را به دیوار گرفت و راه افتاد.چند قدم بیشتر نرفته بود که پایش توی چیزی گیر کرد و مانع راه رفتنش شد.دست دراز کردو آن را برداشت .به طرف بینی اش برد.او رفته بود،اما هنوز بوی عطر خوش  تنش به جا مانده بود. بغضش در گلو شکسته شد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:36 توسط مرجان دورودی| |

پیغام داده بودی بیایم ،هر بار که خواستم بیایم ،نگاه آن روزت ،غرور چشمانت مانعم شد .

باز هم پیغام داده بودی بیایم.این بار شاپرک پیغامت را آورده بود.باورم شد .آمدم .اما تو سالها بود که رفته بودی وآمده بودی،

پیش من  زندگی می کردی.

من اما از تو چقدر دور بودم .وقتی  با دسته گلی که با نوار سیاهی تزیین شده بود، به دیدنت آمدم و آن را روی سنگ درِخانه ات پَرپَر کردم .می دانم دیر آمدم.

 چقدر مغرور بودم!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:44 توسط مرجان دورودی| |

ما همیشه برای خودمون دعا میکنیم.برای دیگران هم دعا می کنیم

اما امروز یه دفعه حسی تو وجودم شکل گرفت.که تصمیم گرفتم.از این به بعدفقط برای تو دعا کنم.کسی که از همه مهربون تر و بزرگتره.

دعا کنم  روزی برسه همه شکر گزارت باشیم.حتی اگه هیچی نداشتیم.

دیگه دلت رو نشکونیم.عاشقت باشیم.وبنده ی خوبت باشیم.

می دونم تو از همه چیز بی نیازی.حتی از دعای ما .ولی این یه حس دلتنگی بود.که دوست داشتم برات بگم

تو هم بشنوی.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:54 توسط مرجان دورودی| |

 

صدای تیک وتاک می آمد و س،س

همه چیز به هم ریخته بود.تابلوهای روی دیوار،چینیهای روی بوفه،همه چیز شکسته بود.

فقط...

باز هم صدای س،س وتوده ی سفید رنگی که از آن بلند میشد،می آمد.

برای چندمین بار سرش رابلند کرد،واقعا نبود .چوب رختی گوشه ی اتاق، خالی از لباسهای مادر بود.

باز هم نگاه کرد.تنها او مانده بود ،میان دود سفید رنگ و صدای فس،فسِ چسباندن بَستِ دیگر پدر.

صدای تیک، تاک ساعت هنوز می آمد...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:32 توسط مرجان دورودی| |


Design By : Night Skin