کتاب خوراک روح
داستان کوتاه و کوتاه کوتاه
_رضا مُرد،برو تنهام بذار،می فهمی چی میگم،نمی خوام اینجا باشی،اینو باید به چه زبونی بگم؟! زن سردرگم مانده بود،پشت دستش را زیر پلکش کشید.مانتویش را از جارختی برداشت و تنش کرد.روسریش را سرش انداخت. دم در هال برگشت و یک بار دیگر رضا را نگاه کرد.او اما روبروی پنجره ،پشت به او ایستاده بود. _باشه.حالا که این همه اصرار داری،میرم.اما اینو بدون هر جا غیر از اینجا برام مثل زندون می مونه. به طرف حیاط دوید و در را محکم پشت سرش بست. رضا برگشت.دستش را به دیوار گرفت و راه افتاد.چند قدم بیشتر نرفته بود که پایش توی چیزی گیر کرد و مانع راه رفتنش شد.دست دراز کردو آن را برداشت .به طرف بینی اش برد.او رفته بود،اما هنوز بوی عطر خوش تنش به جا مانده بود. بغضش در گلو شکسته شد. پیغام داده بودی بیایم ،هر بار که خواستم بیایم ،نگاه آن روزت ،غرور چشمانت مانعم شد . باز هم پیغام داده بودی بیایم.این بار شاپرک پیغامت را آورده بود.باورم شد .آمدم .اما تو سالها بود که رفته بودی وآمده بودی، پیش من زندگی می کردی. من اما از تو چقدر دور بودم .وقتی با دسته گلی که با نوار سیاهی تزیین شده بود، به دیدنت آمدم و آن را روی سنگ درِخانه ات پَرپَر کردم .می دانم دیر آمدم. اما امروز یه دفعه حسی تو وجودم شکل گرفت.که تصمیم گرفتم.از این به بعدفقط برای تو دعا کنم.کسی که از همه مهربون تر و بزرگتره. دعا کنم روزی برسه همه شکر گزارت باشیم.حتی اگه هیچی نداشتیم. دیگه دلت رو نشکونیم.عاشقت باشیم.وبنده ی خوبت باشیم. می دونم تو از همه چیز بی نیازی.حتی از دعای ما .ولی این یه حس دلتنگی بود.که دوست داشتم برات بگم تو هم بشنوی.
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


