تبليغاتX
کتاب خوراک روح


کتاب خوراک روح

داستان کوتاه و کوتاه کوتاه





















 

صدای تیک وتاک می آمد و س،س

همه چیز به هم ریخته بود.تابلوهای روی دیوار،چینیهای روی بوفه،همه چیز شکسته بود.

فقط...

باز هم صدای س،س وتوده ی سفید رنگی که از آن بلند میشد،می آمد.

برای چندمین بار سرش رابلند کرد،واقعا نبود .چوب رختی گوشه ی اتاق، خالی از لباسهای مادر بود.

باز هم نگاه کرد.تنها او مانده بود ،میان دود سفید رنگ و صدای فس،فسِ چسباندن بَستِ دیگر پدر.

صدای تیک، تاک ساعت هنوز می آمد...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:32 توسط مرجان دورودی| |


Design By : Night Skin