|
داستان کوتاه و کوتاه کوتاه |
|
|
:هیس....هیس..بلندشو...باتوام!بلندشو... چشمانش را باز می کند ووحشت زده خودش را روی تخت جمع می کند وپاهایش را توی سینه می برد.پتو را دورخودش می پیچد وبه تاریکی پشت پنجره خیره می شود.جز سیاهی وخش خشِ شاخ وبرگ شمشادی که به شیشه می خورد؛چیزی پیدانیست. روی تشک غلت می زند پنجره تو آینه ی میزِآرایشش پیداست.صدای هیس هیس هنوز توی گوشش صدا می کند.جرات اینکه پائین تخت را نگاه کند؛ندارد.دلش شورِدخترها را می زند.چشم تیز می کند روی دیواروهرچه نگاه می کند نمی تواند تشخیص بدهد چند ساعت از شب گذشته.از صدای تیک تاک ساعت وخش خشِ شاخ وبرگ . ادامه مطلب داشتم توی حیاط با داداش رضا بازی می کردم. داداش رضا کوچولو بود. راه می رفت و روی زمین می افتاد و من می خندیدم .مامان لبخند می زد و شلنگ را به سمت مان می گرفت وآب روی مان می پاشید. داداش رضا دست هایش را باز و بسته می کرد و آب گرم از سر و صورتش پایین می چکید. کار هر روزمان بود. تابستان که می شد، دیگر مامان برای حمام کردن مان آب گرم نمی کرد و به خاطر گرمای هوا، لوله های آب از گرمای خورشید حرارت می گرفت و آب داخلِ لوله ها خود به خود گرم می شد. داداش رضا یکسال پیش به دنیا آمده بود. من آن موقع تک و تنها کف حیاط با عروسک پلاستیکی ام آب بازی می کردم. اما امسال تابستان داداش رضا مثل عروسکم شده بود. با اینکه روزهای آخر تابستان بود،اما هوا هنوز هم گرم بود. چند روزپیش با مامان رفته بودیم خیابان یک احمدآباد و کلی دفتر و قلم خریده بودیم. هم به مامان و هم به بابا قول داده بودم کلاس دوم را خوب درس بخوانم و شاگرد ممتاز شوم. بابا شبها وقت شام خوردن که می شد،به خانه می آمد. با اینکه راننده شهرداری بود، اما خودش ادامه مطلب به نام خدا نان داغ مادرم چادر گُل گُلیش را سر کشید وبرگشت نازنین را نگاه کرد .نازنین روی دسته ی مبل توی خودش جمع شده بود وابروهای بورش را تو هم کشیده بود.مادرباز هم نگاهم کرد وگفت:مادر جون این دفعه رو بذار ببرمش ،دیگه بهانه بیرون رفتن و نمی گیره .مگه نه نازنین؟عینک ته استکانیش را که دیگرپاک شده بود،زیر نور مهتابی گرفتم ونگاهش کردم ودادم دستش وبی توجه به حرفش به طرف راهرو رفتم .در کوچه رابرایش باز کردم وگفتم:حالا اون ساکت شده ،شما باز هواییش کن.خودت برو نونوایی وزود برگرد.خواستم در راپشت سرش ببندم . یکبار دیگر سرم را بیرون کردم مادر را که لنگ لنگان دور می شد صدازدم وگفتم:مراقب خودتون باشین. نخورین زمین.سوزسردی می آمد .ادامه مطلب
شاد و سر حال کنارش ایستاده بود، زیبا وجوان بود،مثل دومین روز دیدارشان روزی که قول دادند وعهدو پیمان بستند . بعد هم پر شرم سر بلند کردند و نگاهشان در هم گره خورده بود.آن روز هم مانتوی سفید رنگی پوشیده بود ویک روسری سبز رنگ سرش انداخته بوددرست مانند امروز . دستانش را باز کرد و خود را به دست...
ادامه مطلب داغی آفتاب وسایه روشن نور ش،از لابه لای پرده ی توری،روی پوست صورتم وپلکهایم کاری می کند،که دستم را سایبان چشمانم کنم و ساعت بالای سرم را نگاه کنم .درست پنج دقیقه به هشت صبح است.غیر از صدای هور،هورکولر وتیک و تاک ساعت صدایی شنیده نمی شود.از میان پلکهای نیمه بازم که به روشنایی اتاق عادت کرده است،دفترم ادامه مطلب
صدای مداوم زنگ ساعت باز هم توی گوشم می پیچد.چشمانم را باز می کنم و دستم را از زیر پتو بیرون می آورم . سریع دکمه خاموش زنگ را فشار می دهم.توی رختخواب باز هم غلتی می زنم.چشمانم را تنگ می کنم ونگاهی ریزبه ساعت می اندازم.بیست دقیقه به شش صبح را نشان می دهد.می نشینم و نگاهی به ادامه مطلب دسته گل را منتظر توی دستش جابجا کرد.روی نیمکت سنگی پارک نشست.با خودش مرور کرد؛چطوری بعد از سه ماه ازش خواستگاری کنم. لحظاتی بعد دختر مثل همیشه سر حال کنارش نشست و با دیدن گلها انگار چیزی درونش شکست. جوان گلها را خالصانه تقدمش کرد وگفت: _فقط یک کلام.بامن ازدواج می کنی؟ دختر رنگ به رنگ شد، صورتش را میان دستانش پنهان کرد، شانه هایش لرزید و سرش را به این سو آنسو تکان داد. مرد دسته گل را روی نیمکت گذاشت و با خودش عهد بست، دلش را به این راحتی دست کسی که دلش در گروِ دیگریست ،نگذارد. _اون چیه تو لباست قایم کردی؟
_چرا صداتو بلند می کنی ؟بیا ببین ،اینه . _یه چاقوی خونی !بالاخره کارِ خودت و کردی؟مگه قرار نشد ،دوتایی باهم اون و بکشیم. _وقتی کُشتمش، تو خواب بودی.بهترین فرصت بود وبا یه ضربه کارشو ساختم. _امامن می دونم روحش ما رو ول نمی کنه.اگه گذاشته بودی منم همرات بیام ،اینطوری با لباس سفیدنمی یومد طرفمون. _چی شده بازم؟چرا اینطوری نگاه می کنین؟بیان بگیرید وقت قرصاتون داره می گذره.این سفیده مال تو ،آبیم مال تو. _مامان اینطوری همه دور هم جمیم،مگه نه؟
مادرگفت:معلومه که دور هم جمیم،پسرم. پسر :مامان سال تحویلِ سال دیگه بازم،بیایم اینجا. ببین چه هوای خوبیه. جیک جیک گنجشکها ،از همه مهمتر سفره ای که پهن کردیم،ماهی ها ی توی تُنگ بلور و،ببین چقدر قشنگه. مادر پسرش را و بعد شوهرش را نگاه کرد و لبخندی زد وگفت:باشه پسرم ،اما بازم بگو ببینم چه صداهایی می شنوی؟ پسر ساکت شد انگار همه ی وجودش گوش شده بود.بابا را نگاه کرد وشادی کنان فریاد زد:صدای بابا رو هم می شنوم .توهم گوش کن. مادر خندید ، گلاب را روی سنگ صیقلی ریخت و با لبه ی چادرش روی آن دستی کشید.زیر لب زمزمه کرد:رضا جان ! امسال هم سال بی تو تحویل شد .عیدت مبارک. امروز درست اومده بود،روبروم نشسته بود،خودُمَم باور نکردُم.طفلک ننم اون دفعه ای که اومده بود.اون سمت نشسته بود، همون جا ،کنار اون ستونا.هفته ی قبلشم نشسته بود، کنارهمون آجرا که رو هم ریختنو تلمبار شدن.اما امروز که دلِِِِِِ مُنم بد جوری بی تابی او رو کرده بود، درست اومده بود، روبروم نشسته بود... ادامه مطلب |
|