کتاب خوراک روح
داستان کوتاه و کوتاه کوتاه
صدای مداوم زنگ ساعت باز هم توی گوشم می پیچد.چشمانم را باز می کنم و دستم را از زیر پتو بیرون می آورم . سریع دکمه خاموش زنگ را فشار می دهم.توی رختخواب باز هم غلتی می زنم.چشمانم را تنگ می کنم ونگاهی ریزبه ساعت می اندازم.بیست دقیقه به شش صبح را نشان می دهد.می نشینم و نگاهی به دسته گل را منتظر توی دستش جابجا کرد.روی نیمکت سنگی پارک نشست.با خودش مرور کرد؛چطوری بعد از سه ماه ازش خواستگاری کنم. لحظاتی بعد دختر مثل همیشه سر حال کنارش نشست و با دیدن گلها انگار چیزی درونش شکست. جوان گلها را خالصانه تقدمش کرد وگفت: _فقط یک کلام.بامن ازدواج می کنی؟ دختر رنگ به رنگ شد، صورتش را میان دستانش پنهان کرد، شانه هایش لرزید و سرش را به این سو آنسو تکان داد. مرد دسته گل را روی نیمکت گذاشت و با خودش عهد بست، دلش را به این راحتی دست کسی که دلش در گروِ دیگریست ،نگذارد. _چرا صداتو بلند می کنی ؟بیا ببین ،اینه . _یه چاقوی خونی !بالاخره کارِ خودت و کردی؟مگه قرار نشد ،دوتایی باهم اون و بکشیم. _وقتی کُشتمش، تو خواب بودی.بهترین فرصت بود وبا یه ضربه کارشو ساختم. _امامن می دونم روحش ما رو ول نمی کنه.اگه گذاشته بودی منم همرات بیام ،اینطوری با لباس سفیدنمی یومد طرفمون. _چی شده بازم؟چرا اینطوری نگاه می کنین؟بیان بگیرید وقت قرصاتون داره می گذره.این سفیده مال تو ،آبیم مال تو. مادرگفت:معلومه که دور هم جمیم،پسرم. پسر :مامان سال تحویلِ سال دیگه بازم،بیایم اینجا. ببین چه هوای خوبیه. جیک جیک گنجشکها ،از همه مهمتر سفره ای که پهن کردیم،ماهی ها ی توی تُنگ بلور و،ببین چقدر قشنگه. مادر پسرش را و بعد شوهرش را نگاه کرد و لبخندی زد وگفت:باشه پسرم ،اما بازم بگو ببینم چه صداهایی می شنوی؟ پسر ساکت شد انگار همه ی وجودش گوش شده بود.بابا را نگاه کرد وشادی کنان فریاد زد:صدای بابا رو هم می شنوم .توهم گوش کن. مادر خندید ، گلاب را روی سنگ صیقلی ریخت و با لبه ی چادرش روی آن دستی کشید.زیر لب زمزمه کرد:رضا جان ! امسال هم سال بی تو تحویل شد .عیدت مبارک. امروز درست اومده بود،روبروم نشسته بود،خودُمَم باور نکردُم.طفلک ننم اون دفعه ای که اومده بود.اون سمت نشسته بود، همون جا ،کنار اون ستونا.هفته ی قبلشم نشسته بود، کنارهمون آجرا که رو هم ریختنو تلمبار شدن.اما امروز که دلِِِِِِ مُنم بد جوری بی تابی او رو کرده بود، درست اومده بود، روبروم نشسته بود... رو به زن گفت:کاش من هم رفته بودم. زن گفت:قسمت این بود که بمونی. مرد نفسی تازه کرد و گفت:اگه رفته بودم ،تو هم خوشبخت می شدی. زن لبخندی زد و گفت:اما من خیلی خوشبختم. وبعد با دیدن صورت سرخ شده ی مرد دوباره ماسک را روی دهان و بینیش گذاشت و پیچ اکسیژن را باز کرد. مُونا دستش را زیر بالش، روی تختخواب به هم ریخته فرو کرد وزیر لب تند تند زمزمه کرد.پنجره ی نیمه بازاتاق انگار با نسیم ملایمی از هم گشوده شد وتوی شکم پرده ها فرو رفت.برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کسی نبود، نفس عمیقی کشید وبالشش را با ضربه دست مرتب کرد. نفسم بالا نمی آید.چشمانم را می بندم،خیس عرقم از نفس کشیدن،چشمانم را باز می کنم.روی چمنها پشت سر لیلا می دوم .آخرین روزش را به خاطر درطبیعت گشتنش دوست دارم.لیلا نفس نفس زنان خودش را میان علفهای تر و تازه رها می کند،با کمی فاصله کنارش می نشینم وچنگ در علفهای تازه می زنم.چشمانش برق می زند ... به خانه بر می گشتیم .دلمان می خواست،بیشتر بمانیم اما دستور بود و کاری نمی شد کرد. من کنار راننده نشسته بودم ومهدی عقب ماشین مثل یک بچه خوابیده بود. ماشین مدام تکان میخوردوبالا و پایین می شد. طوری که چند بار سرم محکم به سقف ماشین خورد.راننده هم بی توجه فقط سرش راتکان داده بود. مهدی هنوز هم خواب بود، انگار می خواست تلافی چند ماه بی خوابی را توی این ماشین پر سر و صداجبران کند . گِل خشک شده ی لبه ی شلوارش را با دست راستم میان انگشتانم آنقدر پیچ و تاب دادم که گرد نازکی از آن بلند شد و بعد با انگشتم چند ضربه آرام به آن زدم .راننده متعجب برگشت ونگاهم کرد.بعد هم باز سرش را تکان داد.بی خیال خندیدم : _خوب داریم میریم خونه،لااقل یه خورده باید جلو ننه هامون تمیز نشون بدیم.خاکی و گِلی نباشیم.هفت ماه پیش که داشتیم می یومدیم به ننه ی مهدی قول دادم مثل جونم ازش مواظبت کنم. اما حالا اینطوری که نمیشه ... راننده دستی روی شانه ی چپم زدوبا چشم و ابرو اشاره به آستین بدون دستم کرد: _خوب جوون جواب دست خودتو می خوای چطوری به مادرت بدی؟ توی چشمانش خیره شدم . بعد برگشتم و مهدی را که بی خیال دور وبَرش خوابیده بود نگاه کردم و توی دلم آرام طوریکه فقط او بشنود گفتم: _دست من به جهنم ،مهدی بی معرفت قرارمون این نبود .دِ بلند شو مرد یه چیزی بگو ،جواب ننه ی تو روچی بدم؟! _رضا مُرد،برو تنهام بذار،می فهمی چی میگم،نمی خوام اینجا باشی،اینو باید به چه زبونی بگم؟! زن سردرگم مانده بود،پشت دستش را زیر پلکش کشید.مانتویش را از جارختی برداشت و تنش کرد.روسریش را سرش انداخت. دم در هال برگشت و یک بار دیگر رضا را نگاه کرد.او اما روبروی پنجره ،پشت به او ایستاده بود. _باشه.حالا که این همه اصرار داری،میرم.اما اینو بدون هر جا غیر از اینجا برام مثل زندون می مونه. به طرف حیاط دوید و در را محکم پشت سرش بست. رضا برگشت.دستش را به دیوار گرفت و راه افتاد.چند قدم بیشتر نرفته بود که پایش توی چیزی گیر کرد و مانع راه رفتنش شد.دست دراز کردو آن را برداشت .به طرف بینی اش برد.او رفته بود،اما هنوز بوی عطر خوش تنش به جا مانده بود. بغضش در گلو شکسته شد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


